© يادداشت‌های من در زمینه‌‌ی زبان و ادب پارسی و ایران‌شناسی

5 مه 2012

جستار در ريشه و معناي چند واژه‌هاي «دروازه»؛ «دربند» ؛ «بندر»

Filed under: وا‌ژه‌شناسی(ريشه‌شناسی و معناشناسی واژگان) — م.س.سـوشــیـانـس @ 03:12

در+ واز/ باز ( بازکردن / بازشدن)

در+ بند ( از بُن : «بستن/ *بندیدن»)

جای بازشدن یا بسته شدن درگاهِ رفت وآمد به(/از) شهر

هردو به یک معنا به کار می رفته اند، اما از دو دیدگاه:

یکی از دیدگاه بازشدن جایگاه درون شدن یا برون رفتن از شهر؛ دومی،به وارونه، از دیدِ «بسته شدن جایِگاه/درگاه ِ اندرآمدن به شهریا دژ یا هر جایی که گرداگرد آن دیواره های طبیعی یا دست ساز کشیده شده باشد. در واژه نامه های پارسی برای واژه ی دربند معنی های زیر را نوشته اند – از لغتنامه ی دهخدا باز می اورم.

در لغتنامه‌ی دهخدا، در پی سرواژه ی «دربند» چنین آمده:

1-دروازه

2- دروازه‌هاى بازار كه از آنها در اندرون بازار درآيند

3-در يا دروازه كه در اندرگاه (مدخل) كوچه و بازار مى‌داده‌اند بدان سبب كه كوچه‌ها و[بازارها ] نيز سرپوشيده بوده است، از اين رو دربند ِ دژ يا دربند شهر يا قلعه، اندرگاه يا ورودي يا يكى از ورودي هاي آن كه به سوي كوچه‌اى يا بازارى و کوي برزني باز ميشد بوده است
پيغمبر گفت آن به تاريكى اندراست و با كوه قاف پيوسته، گفت چند خلق است آنجا. پيغمبر عليه‌السلام گفت هر شارستانى را هزار دربند است و هر دربندى را هزار مرد نوبة است. (ترجمهء طبرى بلعمى)
به دربند حصن اندر آمد فرود / دليران در دژ ببستند زود
***
وز آنجا بساز از پى راه برگ/ ببر هر دو را تا به دربند ارگ
***
ز دربند دژ تا درازى سنگ/ درفشست و پيلان و مردان جنگ
(فردوسى /شاهنامه)

آزاد رسته از در و دربند حادثات/ رستى خوران به باغ رضا آرميده‌ايم
* * *
پار گفتم كز پى بانگ ملك/ حصن دربند از سنان خواهد گشاد
راست آمد فال و مى‌گويم كنون /روس را دربندسان خواهد گشاد
(خاقاني)

به دربند آن ناحيت راه يافت
* * *
با دو سه دربند، كمر بند باش/ كم زن ِ اين كم‌زده‌ي چند باش
(نظامى)

4-كوچه‌اى كه در دارد/كوچه‌هاى پهن و بسيار كوتاه كه در آنها بسته مى‌شود. كوچهء بن‌بستى كه داراى در و دروازه است./كوچه‌ي پهن و كوتاه. (لغات فرهنگستان).

5-راه تنگ و صعب‌العبور در كوه ؛ راه هولناک و باخطری که دزدان و راهزنان در آنجا می باشند.

6- گذرگاه دريا كه آن را بندر خوانند ؛ شهرى كه بر گذرگاه دريا سازند و «بندر» مقلوب آن است

سد شدى دربندها را اى لجوج/ كورى تو كرد سرهنگى خروج.
(مولوي/مثنوي)

جوانى خردمند و پاكيزه‌بوم / ز دريا برآمد به دربند روم.
(سعدى)

7- قلعه و حصار

* * * * *

دربند، همچنين دروازه، نام جای هایی در برخی از شهرهای امروزی نیز هست و که این دو بازمانده از زمانهای پیشین است. و به بي گمان انجا زماني ورودي يا اندرگاه رفت و آمد به آن جاي بوده ،
ولی چرا به یکی «دربند» و به دیگری «دروازه» می گفته اند؟
من گمان می کنم که
«دربند»ها جایگاهایی بوده اند که به گونه ی طبیعی ساخته شده بوند و گذرگاه های طبیعی(گدار= گذار) به شمار میرفته اند و دشوارگذر (=صعب العبور )بودند و همچون سدي مانع درون شدن به جايي مي شدند و مانند يک درگاه بسته راه ورد بدانجا را «مي بستند » از اين روي دربند = جاي بسته شدن در نام نهاده شده اند مانند تنگه ها و دره هاي که پیشتر در بخش های کوهستانی بودند.و اگر نيک بنگريم جايهايي که نام دربند دارند در کوه و صخره و دره ها هستند
و اما «دروازه»ها ساخته ی دست آدمی است در جهاي هموار که مانع طبيعي نباشد يا اسان گذر باشد .در گذشته – چنان که ميدانيم – دیوار و باروهایی بر گرداگرد شهر ساخته ميشد که هيچ راه درون-رفت و برون-شد نباشد جز دروازه يا دروازه ها تا شدآمد را به زیر ِنگر شهربانان در آورند.شمار دروازه ها بسته به بزرگي شهر و نياز به رفتامد بود .
اما از اين رو نامشان را دروازه نهاده اند چون که پيرامون شهر يا دژ يا هرجايي ديگر با ديوارکشيدن بسته شده و نفوذ ناپذير بود و «دروازه » تنها جاي درون و برون شدن بود و ديگر جاها بسته بود و آنجا تنها جايي بود که «واز/باز» مي شد به دورن /برون شهر
* پس دروازه را در جاهايي از ديوارهاي بسته مي ساختند و دري بود که به دورن/برون شهر «واز/باز» ميشد.!*

در گذرگاه های طبیعی و کوهستانی، که «دربند» نامیده می شدند، نیز شماری نگهبان، اندک تر از نگهبانان «دروازه»های می گماشته اند.
این دو واژه سپس تر، با اندکی چشم-پوشی از بن و ریشه ی آنها به جای یکدیگر به کار برده می شده اند

برایند و چکیده جستار
دروازه، در یا راهی برای رفت‌وآمد در دیوار ِ بسته باز می کند!
دربند، (به گونه‌ی طبیعی) راه درون‌شد یا برون‌رفت به جایی را می بندد

* * * * * * * *

«بندر »

آیا بندر – چونان که در شماره‌ی 6 بالا دیدیم – وارونه شده‌ی دربند است یا نه – چونین که در زیر خواهیم دید – از ریشه و به معنایی دیگر است.
.
در لغتنامه‌ی دهخدا چنین نوشته شده

بندر. [ ب َ دَ ] (اِ) محلی باشد که قافله و تجار در آن بسیار آیند و روند. (برهان ). كنار دريا كه جاى بستن كشتى باشد و معنى هر شهرى كه بر كنارهء درياى محيط واقع باشد. (غياث). محلى باشد كه قافله و تجار بسيار بر آن صادر و وارد شود و بيشتر آن بر لب درياها و رودهاى بزرگ باشد چنانكه در فارس زياده از بيست بندر بر لب دريا است و اصل آن بُندَر است كه بار و بنه در آنجا نهند و اسكله گويند و اسكله تركى است و بمعنى معبر بحر آمده. (انجمن آرا) (آنندراج). لنگرگاه كشتى از كنارهء دريا كه كاروان و تجار در آن بسيار آيند و روند و كشتى مال‌التجاره‌ها بدان‌جا آرند و از آنجا برند. ج، بنادر. (يادداشت بخط مؤلف). محلى است در ساحل دريا يا رودخانه كه محل توقف و بارگيرى و باراندازى وسايل نقليهء دريايى است، و آن معمولا شامل انبارها و جرثقيلها و وسايل فنى ديگر نيز هست. شهر ساحلى، بندرگاه .بندر
توضيح: اين كلمه به همين صورت معرب شده جمع آن «بنادر» آيد. (فرهنگ فارسى معين
روزى بتماشا بيرون رفته بود نزديك آن بندر رسيد. (قصص‌الانبياء

* * * * *

به گمان من ـ و بر پایه ی آنچه گفته شد ـ واژه ی «بندر» هم وارونه شده ی «دربند» است چون درست همان ویژگی ها و کارکردهای دربند و دروازه را دارد. و واژه ای پارسی است. که به عربی راه یافته و به گونه ی «بنادر» جمع بسته می شود که این کاربرد در پارسی نادرست است.

_____________________
نگارش: م.سلطاني

Advertisements

26 آوریل 2012

تندیس 2800ساله ی «بُـز با نماد نخل»، یاد آور «درخت آسوریک»!

Filed under: Uncategorized,استوره ها و افسانه های ایرانی — م.س.سـوشــیـانـس @ 22:06

این تندیس بُـز با نماد نخل، یاد آور «کتاب شعرگونه ی «درخت آسوریک»، بازمانده از زمانه ی اشکانیان.

تندیس ِ سیمین(نقره ای) از «بُز کوهی» با «نماد درخت نخل»؛
دیرینگی: 2800سال (سده – ی 8 تا 6 پیش از میلاد(دوره ی پیش-هخامنشی)؛ اندازه: 26/9 در 17/1 در 7/8 سانتی‌متر؛ در موزه‌ی میهو ژاپن نگهداری می شود.

این تندیس بُـز با نماد نخل، یاد آور «کتاب شعرگونه ی «درخت آسوریک»، بازمانده از زمانه ی اشکانیان.
توان گمان زد که این داستان «گفتگو میان » بُـز» و «درخت خرما»، داستانی کهن تر بوده و در میان مردم رواج بسیار داشته، از این روی که این تندیس، چندین سده پیش از دوره ی اشکانیان ( سده ی 6 یا 8 پیش از میلاد) ساخته شده است .
البته بُـز در فرهنگ و اسطوره های ایران باستان و سرزمین های پیرامون آن مانند میانرودان (=بین النهرین)،از نمادهای بسیار رایج و مقدس و نماد آبادانی و فراوانی نیر نماد خدای «آب»، نماد «ماه» ( یا نگهبان ماه بوده ) است.
نگاره های جانور بر روی بسیاری از ظرف ها سفالی و مفرغی و نیز در سنگ نگاره های کهن پیش از تاریخ تا دوران مادها و و هخامنشیان یافت شده است
و نخل خرما هم از گیاهان مقدس در سرزمین های میانرودان که گویا آن را با زر و زیور (مانند کاج کریسمس) برای آیین های دینی شان می آراستند همچنین در برخی نگاره های یافته شده، میترا، به همراه یک جفت گاو نر و بزکوهی نشان داده شده است.

 

_______________

پی نوشت:
درخت آسوری یا درخت آسوریگ کتابی‌است شعرگونه نوشته‌شده به زبان پارتی/پهلوی اشکانی و خط کتابی پهلوی اشکانی.
این داستان درباره ی گفتمان (مناظر) میان «درخت آسوری»(درختِ سرزمین آسورستان/درخت خرما) و یک بـُز است که به بـرتـری بـُز می فرجامد.
آسورستان/ آشورستان/سورستان / سوریه(سرزمین مردم ِ سُریـانی/آسوری/آشوری های کنونی) که در آن زمان یکی از استان‌های پـادشاهی اشکانی ایران بود.

این تندیس در موزه ی میهو ؛ ژاپن

http://www.miho.or.jp/booth/html/artcon/00001022e.htm

________________
(با سپاس از «راییکا» برای عکس این تندیس
http://raeeka.wordpress.com

30 ژانویه 2012

جشن سده : زمان برگذاری و ریشه و معنای نام و استوره ها و افسانه های در پیوند با انگیزه ی برگذاری و پیشنه ی آن

Filed under: Uncategorized,استوره ها و افسانه های ایرانی — م.س.سـوشــیـانـس @ 05:55

جشنِ سده

در پارسی میانه «سدگ» (sadag) یا «سدک» (sadak)گفته‌می‌شد یا چونان که ابوربحان بیرونی در آثار الباقیه نگاشته، «سذک» (saδak).به گزارشِ شاهنامهیِ فردوسی،  این جشن در پیوند با رخدادی است که در زمان هوشنگ، پادشاهِ پیشدادی، روی‌داد و آن رخداد، رویارویی وی با دیوی است که به پیکر ماری سیاه، درآمده بود. هوشنگ، سنگی به سوی مار می‌افکند. سنگ، به سنگی دیگر بر می‌خورَد و اخگری از آن بر می‌جهد. و بدین‌سان آدمی، آتش را پیدا می‌کند. پس، هوشنگ دستور می‌دهد که پرستشگاههایی برای ستایش آتشِ سپند بر پای کنند. چون شب آمد وی و همراهانش آتش بزرگی را برپای می‌دارند و بزمی می‌آرایند و به شادخواری می‌پردازند و هوشنگ نام این جشن را «سده» می‌گذارد:

بگفتا فروغی است این ایزدی

پرستید باید اگر بخردی

شب آمد برافروخت آتش چو کوه

همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

ز هوشنگ ماند این سده، یادگار

بسی باد چون او دگر شهریار

(شاهنامه – چاپ مسکو :1 پوشینه یکم بیت ۳۴ تا ۳۷)

جشن سده در شامگاهِ دهم بهمن برگذار می‌گردد و برخی می‌گویند چون تا روزِ جشن نوروز (با ستردن پنج روزِ «اندرگاه» یا کبیسه از ماههای ایرانیان)، پنجاه(50) شب و پنجاه(50)روز ـ به‌روی‌هم، سَد شبانه‌روز ـ مانده است جشن را به این نام خوانده‌اند. به بازگفتی از بیرونی در آثارالباقیه، جشن یا آتشِ سده به‌زمان «فریدون» و پیروزی او بر «ضحاک» برمی‌گردد. هنگامی که فریدون بر ضحاک پیروز شد خواست کسی را که برای مارهای دوش ضحاک از مغز مردم خوراک می‌ساخت بکشد. او، که «ازماییل» (در شاهنامه: «ارمایل») نام داشت، به فریدون می‌گوید که به‌جای کشتن دوتن یکی را رها می‌ساخته و به کوه دماوند می‌فرستاد و  به‌جای مغز دو آدمی، مغز گوسفندی را با مغز آن دیگری می‌آمیخت. پس، فریدون کسی را همراه او می‌فرستد تا درستی سخنانش را بسنجد. ازماییل از آن کسان که رهانیده بود، خواست که شبانگاهان، بر فراز بامهایشان آتش برافروزند تا آسانتر دیده و شمارده شوند و این آتش‌افروزی در دهم بهمنماه بود، پس فریدون برای سپاسگذاری، فرمانرانی سرزمین دماوند را به ازماییل می‌بخشد و او را «مَس‌ْمُغان» نامیده، تاجی زرین بدو می‌دهد. قزوینی در عجایب المخلوقات این جشن را «صَدَق»(که تازیکانه‌یِ «سدگ» «Sadag» است) می‌نامد و می‌گوید این جشن در آبانروز از بهمنماه (= دهم بهمن) برگذار می‌شود و به‌معنای سَد (100) می‌باشد. و بنیانگذر آن را «اردشیر» می‌داند و نیز می‌گوید که برخی سببِ نامگذاری این جشن را به «سَده»،  این می‌دانند که از روزِ برگزاری  این جشن تا پایان سال، سَد شبانروز (پنجاه شب و پنجاه روز) مانده است؛ نیز می‌گوینداز این‌روی‌است که، این‌روز (=دهم بهمن)، سَدمین سالرورز زندگانیِ پدرِ نخستین، «گیومرث»، بود؛ هم گویند که «زمستان» در این‌روز از دوزخ به گیتی بازمی‌آید و مردم از برای آن آتش می‌افروزند تا زیانهای زمستان و سرما را دور سازند. نیز به گفته‌ی ابوریحان بیرونی (در همان کتاب)،زمستان، از پنجم آبان آغاز می‌شود و در دهم بهمن، که «جشن سده» است پایان می‌یابد که بدین‌گونه زمستان، نود و پنج (95)روز می‌شود و با برشمردن و افزودنِ پنج (5)روز «بهیزک» یا «اندرگاه» (:کبیسه) ، سد روز می‌شود و به نگر نیلسن، نام «سده» از اینجا گرفته‌شده‌است. ( در اینجا باید یادآور شد که، آن پنجروز بهیزک یا کبیسه در زمانهایی و در برخی از گاهشماریهایی که در ایران از زمانهای باستان تا زمانهای سپسین تازش تازیان، رواک بود به پایانِ آبانماه افزوده می‌شد نه به پایان اسفندماه.). از دیگر رایها دریاره‌ی وَهانِ نامگذاری این جشن به «سده» و پیوند آن با شماره‌ی سد (100) این است که برخی گفته‌اند که در این روز، شمار فرزندان «آدم» به سد تن رسید،و بر پایه‌ی گفته‌یی دیگر، (باز هم از استاد دانشمند ابوریحانبیرونی در کتاب  التّفهیم ) در این روز، شمار فرزندان پدر نخستین(= گیومرث)، سد تن شد و همچنین، برخی نوشته‌اند که در این روز پسران و دختران گیومرث (که در باورها و برخی از استوره‌های ایرانی نخستین انسان و برابر با «آدم»، در دین‌ها واستوره‌های سامی است) رسیده و بالغ گشتند و به فرمان گیومرث، شبِ آن‌روز را جشن‌گرفتند.

برای اگاهی بیشتر بنگرید به :

۱ ) کریستن سن ، آرتور – نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان -برگردان ژاله آموزگار و احمد تفضلی(چاپ نخست ۲ پوشینه)- نشر چشمه – تهران ۱۳۷۷، رویبرگه های 220-193

۲) پورداود، ابراهیم ،یشت‌ها – انتشارات اساطیر- تهران ۱۳۷۷ – پوشینه ی یکم: برگه های  515-514

3 دسامبر 2009

نمودی دیگر از فریبکاری و دروغگویی ِ ناصر پورپیرار

درآمدي بر ایرانشناسی بـ[ـدونِ]ـدروغ!!!

بررسي انگاره‌ها و پنداره‌هاي «ناصر پورپيرار»(3)

________________________________________________

همزمانی روز 13آدار(پوریم)

با

یکم فروردین (نوروز)!!!

ناصر پورپیرار در یکی دیگر از وب‌نوشته‌هایش (برو به نشانی: «حق و صبر»؛ در پانزدهم مرداد 1386 خورشیدی؛ یاداشت شماره‌ی 81،بررسی کتاب استر تورات)، “سند بی‌خدشه”‌یی دیگر را می‌آورد تا، به پندار خود، پرده از بخشی دیگر از ، آنچه او «رخداد پلید پورم و کشتار مردم ممتاز شرق میانه و بومیان ایران » می‌نامد، بردارد تا در پی آن، یکی دیگر از ارجمندترین یادگارهای هزاره‌های کهن ایران را ــ که همانا جشن نوروز باشد ــ به دیگر شیوه‌ای، از“جعل‌ها و تحریف‌های یهودیان در تاریخ”، برای ساختن پیشینه‌ی تاریخی فرهنگی و آیینی برای ما ایرانیان بشمارد. (گرچه او، همچنین، بر آن است که پیشینه‌ی آیین‌های نوروزی به میانه‌های هنگامه‌ى پادشاهی صفویان باز می‌گردد.) او در آن “سند بی‌خدشه” بر آن است تا نشان دهد که روز 13آدار/آذار، در گاهشماری عبرانی/ یهودی ، برابر است با روز نخست فروردین و جشن نوروز؟! تا از یک سو نشان دهد که: این یهودیان چه اندازه باهوش بودند که چنین روزی را برای آن کشتار گسترده برگزیدند زیرا در آن روز مردم ایران سرگرم برگزاری جشن نوروز بودند و به‌هیچ روی آمادگی برابری با تاخت‌و تاز یهودیان آدم‌کُش! را نداشتند و نیز نشان دهد که این یهودیان باهوش چه اندازه دَدمَنش و به‌دور از مردمی و انسانیت بودند که در هنگامی‌که مردم سراسر شهنشاهی بزرگ ایرانِ هخامنشی،( از سند ِ هند تا نیلِ مصر ، تا حبشه ، از جنوب دریایی مکران(عمان امروزی) تا فراسوهای دریای کاسپی(مازندران) تا کرانه‌های مدیترانه[↓1] و …) به جشن و شادمانی و پایکوبی می‌پرداختند، به‌ناگه، تاختند و شمشیر برآنان کشیدند و همگان را از هر نژاد و تبار، از هر زبان و دین و آیین ، به جز یهودیان، کشتند؛ اندک شماری هم که توانستند بگریزند، به سرزمینهای پیرامونی مانند «حجاز» و … پناهنده شدند؛ چندان‌که تا 12سده (تا «برآمدن اسلام») جز مهاجران یونانی(به سخن خودش: کُلُنی‌های مهاجرنشین یونانی/ سلوکی) کسی در این گستره نمی‌زیست و تنها، با برآمدن اسلام، رفته‌رفته، آن شمار ِ اندکی که به سرزمینهای پیرامونی مانند حجاز (عربستان) گریخته بودند ، زیر چتر پشیبانی اسلام ( بخوانید : عرب‌ها) به سرزمین پدری- مادری خویش(!) بازگشتند.نخست، در دژهایی بر فراز کوهها و گردنه‌های دشوارگذر (= صعب‌العبور) جاگیر شدند و تا10- 12 سده سپس‌تر (آغازینه تا میانه‌ی هنگامه‌ی شاهی صفویان) همانجای‌ها ماندند و از آن پس، اند اندک به شهرنشینی روی آوردند. (!!!) برآیندِ سخن وی این است که ایران امروزی دستِ‌بالا،400سال ( و در برخی زمینه‌ها، کمتر از 200سال) پیشینه دارد(!!!) و هرآنچه امروزه، زبان و ادب و فرهنگ و هنر و مهرازی (=معماری) شهریگری(= تمدن) و … در یک سخن،«تاریخ ایران» در آن 22تا 24سده، خوانده می‌شود، همه برساخته‌ی و “جعل ِ یهودیان و دانشمندان و دانشگاه‌هایِ غربی وابسته به کنیسه و کلیسا” است برای پرکردن جای تهی زندگی انسانی در این بازه‌ی زمانی(بیش از 2000 )، برای سرپوش نهادن بر آن “نسل کشی” و “رخداد پلید پورم”.

او، از دراییدن[↓2] یاوه‌هایی چنین، برآن است تا نشان دهد که : نژادی به نام آریا و تباری به نام پارس و زبانی به نام پارسی (و ریشه‌های آن : پهلوی و اوستایی و … ) برساخته‌ی« یهود» است و دیرینگی‌یی کمتر از 2-3 سده دارد!!! به ویژه درباره زبان پارسی که آن را زبانی “یدیش”(زبانی که یهودیان هر سرزمین با آن سخن می‌گویند؛ آمیزه‌یی از زبان عبری و زبان بومی آن سرزمین یا کشوری که در آن می زیَند ) می‌داند که با بهره‌گیری از – به سخن خودش – “ گنجینه‌ی غنی لغات زبان عربی” ساخته شده!!!!!!!! (درباره‌ی این گزافه‌ی خنده‌آور در نوشتاری جداگانه سخن خواهم گفت.) این را نیز باید افزود که او زبان ترکی را نیز از این‌دست می‌داند و دیرینگی و توانمندی آن را از پارسی هم کمتر می‌داند که همین سخن او و برخی دیگر انگاره‌هایش در باره‌ی ترک‌ها سبب شد تا شماری از پیروان نژادپرستِ «همه‌تورک‌انگار»اش(=«پانتورکیست»‌های ایران‌ستیز)، که در چندین سال نخست “ظهور این مورخ و فیلسوف بزرگ و یگانه‌ى شرق میانه” !!! (که برخی از همین فرومایگان او را تا جایگاه پیامبری!!! نیز فرا بردند) از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند و به گستردگی در پخش و پراکندن یاوه‌هایش می‌کوشیدند، ناامید شوند و خاموشی بگزینند یا به گروه مخالفان او بپیوندند یا این که از پنداره‌های ایران‌ستیزانه‌اش ، رندانه، بی یادکردن از نام او، به سود اندیشه‌های نژادپرستانه‌شان بهره ببرند که نمونه‌هایی از آن را در نگارش کتابها و نوشتارهای اینترنتی و چاپی و در برخی روزنامه‌ها و ماهنامه‌ها، به ویژه در زمینه‌ی ستیز با زبان پارسی و نماد والای آن «شاهنامه» و فردوسی‌ستیزی می‌بینیم (همچنین است گفتارهای اینان درباره‌ی زبان پهلوی و اوستایی و درپی آن، آیین زرتشت).[↓3]

بگذریم و برویم بر سر جستار خود درباره‌ی آن یافته‌ی بزرگ تاریخی.

نخست نوشته‌های او را بازخوانیم و آن “سند بی‌خدشه”اش را ببینیم؛ پسان، به بررسی درستی یا نادرستی گفتار او می‌پردازم.

وی در در “یاداشت شماره 81 ، بررسی کتاب استر در تورات”، در سرآغاز نوشتارش، نخست چکیده‌یی از«کتاب استر» را بازمی‌آورد که در آن، تاریخ انجام‌یافتن فرمان خشیارشا، به کشتار دشمنان یهود را (که از آن پس روز« فوریم / پورم« نامید شده) باز می‌نماید :

««پس هامان به اخشورش پادشاه گفت: «قومی هستند که در میان قوم ها در جمیع ولایت های مملکت تو پراکنده و متفرق می باشند و شرایع ایشان، مخالف همه ی قوم ها است و شرایع پادشاه را به جا نمی آورند. لهذا ایشان را چنین واگذاشتن برای پادشاه مفید نیست. اگر پادشاه را پسند آید، حکمی نوشته شود که ایشان را هلاک سازند. و من ده هزار وزنه نقره به دست عاملان خواهم داد تا آن را به خزانه ی پادشاه بیاورند». آن گاه پادشاه انگشتر خود را از دست اش بیرون کرده، آن را به هامان بن همداتای اجاجی که دشمن یهود بود داد و پادشاه به هامان گفت: «هم نقره و هم قوم را به تو دادم تا هر چه در نظرت پسند آید به ایشان بکنی»…. و مکتوبات به دست چاپاران به همه ی ولایت های پادشاه فرستاده شد تا همه ی یهودیان را از جوان و پیر و طفل و زن در یک روز، یعنی سیزدهم ماه دوازدهم که ماه آذار باشد، هلاک کنند و بکشند و تلف سازند و اموال ایشان را غارت کنند». (عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)»

پس از این بخش ِ برگزیده و چکیده از کتاب استر تورات، وی به بررسی‌هایی دانشی و ژرف‌‌نگرانه و باریک‌بینانه‌ی تاریخی می‌پردازد تا نشان بدهد که بسیاری بخشهای دیگر این کتاب هیچ ارزش تاریخی “حتا به قدر بال مگسی” ندارند و کودکانه است و … ولی نمی‌دانم چرا این بخش از آن کتاب، که از کشتار مردم ِ ایران ِ آن هنگامه، به فرمان پادشاه آن کشور! (در تورات،کتاب استر: اخشورش / خشیارشا [↓4] ) با برانگیزش همسر یهودی وی، به بهانه‌هایی کودکانه و به دست یهودیان و همیاری ارتش شاهنشاهی و… سخن می‌گوید، دارای ارزش تاریخی است؟؟؟!!! اگر از پورپیرار بپرسید خواهد گفت برای این که هخامنشیان مردمانی بی‌فرهنگ و وحشی و خونریز و بیابانگرد و مزدور یهودیان و برانگیخته‌ی آنان از سرزمینهای شمالی (پیرامون باختر دریای کاسپی/مازندران، جنوب روسیه و از تبار اسلاو) بودند و “مردم ممتاز شرق میانه” از نژادهایی دیگر و به گمان بسیار سامی و هم‌نژاد عرب‌ها و از این روی هیچ دلبستگی‌یی به مردم زیر فرمانِ خویش نداشتند!!!

وی در پی ِ این سخنان و بررسی‌ها، آن “سند بی‌خدشه”اش را رو می‌کند و چنین می‌نویسد:

«تمام این افسانه سرایی ها، که در جای حقیقتی بس حساس و شنیدنی نشانده اند و بزرگ ترین پروژه ی قتل عام تاریخ را، به حکایتی لطیف از حاصل عشق خشایارشا به استر تبدیل کرده اند، از آن است که به نظر می رسد مورخین یهود چندان در صحنه سازی های مبتذل و بی سر و ته، درباره تاریخ اقوام شرق میانه، نظیر آن چه در شاه نامه منعکس است، پیشرفت داشته اند، که حتی هنگام انتقال بخشی از آن به تورات نیز، برابر عادت به دنبال روابط علت و معلول و ممکن و ناممکن نمی گردند و بدین ترتیب از مناسبات نامعقول میان اشخاص داستان و از حکایات پر چرخش جادو واری که تاکنون از زبان استر در باب پوریم بیان کرده اند و هنوز هم امتداد مضحک بیش تری خواهد داشت، در می یابیم که ذیل نویسان بر تورات، که به نشانی هایی، مسلما در تدوین کتاب استر، کنیسه جدید بوده، قصد کرده اند که آن تصمیم قتل عام دشمنان شان در پوریم را، از مبدایی غیر تاریخی به خورد تورات خوانان امروز دهند. زیرا عاقبت تعظیم نکردن مردخای بی سامان، به برجسته ترین شخصیت دربار خشایارشا، در تلفیق با بی تدبیری و ساده لوحی خشایارشا، به آن جا ختمر  می شود که هامان روزی را برای قتل عام یهودیان در تمام ولایات شاه تعیین می کند: ۱۳ آدار را. این همان روزی است که یهودیان با پیش دستی برنامه ریزی شده، ناگهان بر مردم منطقه و ساکنان ایران کهن می تازند و همه را با ضربه شمشیر آشنا می کنند. اگر می خواهید با مبانی گوشه ای از این گونه تجاوزات به خرد آدمی و پنهان کاری های هدفمند کنیسه ای آشنا شوید و بدانید که چرا خاخام های یهود، یا همان مؤلفان ذیل نوشته های تورات، تاریخ اجرای ماجرای پوریم را به ۱۳ و چهاردهم ماه آدار منتقل کرده اند، پس به سند بی خدشه زیر توجه بیش تری کنید:

null

به این تصویر هفته ی پایانی اسفند سال ۱۳۸۶ و آغاز فروردین ۱۳۸۷در تقویم رسمی و جهانی یهودیان نگاه کنید، که با ماه ادار همزمان است. چه می بینید؟ سیزدهم ماه ادار درست برابر روز اول فروردین و عید نوروز ایرانیان است. اگر افسانه های موجود در باب کهن بودن و برقراری نوروز در عهد هخامنشیان را بپذیریم، معنای روشن آن حمله به بومیان ایران و کشتار جمعی آنان در روز سال نو، از سوی یهودیان است که به همان میزان سوء استفاده از شرایط ناآمادگی مردم در آن حمله را طبیعی می کند، از سوی دیگر انتخاب همین روز از سوی هامان برای کشتار یهودیان، نا به هنگام و حتی ناممکن می شود. اگر هم به طور طبیعی و به فرمان عقل و اسناد، نوروز را یک مراسم تازه تاسیس از اواسط صفویه بدانیم، آیا این تقارن غریب نسل کشی پوریم با نوروز ایرانیان بدان معنا نیست که یهودیان ما را واداشته اند تا سالگرد و سابقه ی قتل عام اجدادمان را با شادمانی کامل تر و تدارکات مفصل تری از یهودیان، جشن بگیریم؟!!! این تقارن که مطلقا نمی تواند حاصل تصادف روزگار شمرده شود، خود بالاترین دلیل است که تحریر جدید کتاب استر را یهودیان در همین قرون اخیر انجام داده اند که اشارات مطالب آن در باب هخامنشیان، با تبلیغات و تاریخ تراشی های جدید همخوان است و به خواستاران حقیقت تفهیم می کند که تاریخ گذاری یکسان یهودیان در کتاب استر، برای حمله ی انجام نشده ی هامان به یهودیان و نیز حمله ی متقابل یهودیان به مردم سراسر ایران، در روز پوریم، یک حقه بازی واضح و افسانه سرایی محض است.»

_____________________________________________________

( نوشتار بالا ، بی‌هیچ کم‌وکاست و بی‌ویرایش و پیرایش از آن اوست و از وبگاه‌اش برداشته شد. همه‌ی این نوشتار را می‌توانید در وبگاه وی بخوانید. نشانی سرراست به این نوشتار: http://www.naria5.blogfa.com/post-135.aspx)

*                                 *                                       *

من نیز می گویم: به سند بی خدشه”ی بالا “ توجه بیش تری کنید”!!! و همچنین در گفته‌های وی نیک بنگرید.

چندان پیدا نیست که پورپیرار ، به‌راستی، چه می‌خواهد بگوید و خواست‌اش از این گفته‌ها دوگانه و ناساز چیست؟!

از یک‌سو می‌گوید:

“ خاخام های یهود،یا همان مؤلفان ِ ذیل نوشته های تورات، تاریخ اجرای ماجرای پوریم را به ۱۳ و چهاردهم ماه آدار منتقل کرده اند ”

معنی این سخن این است که “تاریخ اجرای ماجرای پوریم” در روزی دیگر ، به‌جز 13آدار بوده است. و سپس‌تر یهودیان، در همین چنده سده‌‌ی گذشته، با دست بردن در تورات و کتاب استر ،آن را به روز 13 آدار جابه‌جا کرده‌اند

و از سویی دیگر با نشان دادن آن “سندبی‌خدشه” می‌خواهد بگوید که: اگر نوروز را آیینی کهن و یاستانی بدانیم، این همزمانی پوریم و نوروز، نشانگر آن است که یهودیان، در نوروزــ هنگامی‌که مردم آمادگی ایستادگی و واکنش در برابر تازش آنان را نداشتند ـ دست به آن کشتار زدند.

از دیگر سو می‌گوید : “به طور طبیعی” [(از دید کوته‌بین او!)]“و به فرمان عقل و اسناد” (به فرمان عقل پورپیرار و اسناد پندارین او!)، نوروز دیرینگیِ دو- سه سده‌یی دارد و یهودیان با جابه‌جایی زمان انجام رخداد پوریم، ما ایرانیان را واداشته اند تا سالگشت کشتار نیاکانمان را بیشتر و گسترده تر از یهودیان جشن بگیریم!!!

ولی چرا پورپیرار که می‌گوید: نوروز آیینی نوساخته، در میانه‌ی زمانِ صفویان، است، با آوردن تصویری از گاهنامه عبرانی سال 5768 عبری (1387-1386خورشیدی ایرانی) و نشان دادن همزمانی «پوریم» و« نوروز» در آن سال، چنین برداشتهایی می کند و آنها را به خورد ِ خِرَد ِ خُرْد و خام ِ پیروندگان خود (و همچنین برخی دیگر از ناآگاهان و اندک‌دانان در این زمینه‌ها) می‌دهد ؟

به گمان من، خواست او از این گفته‌های ناساز با یکدیگر،(که آشکارا پیداست خواست و آهنگی جز پژوهش راستین تاریخی دارد و ژرفای دشمنی او را با هرآن‌چه با نام زیبای ایران آذین بسته شده، نشان می‌دهد) بیش از هرچیز ، پدیدآوردن حسّ ِ بیزاری در ایرانیان به جشن بزرگ «نوروز» است؛ جشنی که یکی ازبرترین نمادهای ایرانیان در سراسر جهان و نشانه‌ی پایداری و استواری فرهنگ ایرانی دربرابر چندین تازش ویرانگر و خون‌بار و خانمان‌سوز است که هرکدام، به تنهایی، می‌توانست هستی و کیستی ِ تاریخی و فرهنگی و زبانی و آیینی مردمانی را نابود کند و آنان را از ریشه‌های خود دور نماید و دچار پوچی فرهنگی و خودباختگی دربرابر فرهنگ تازندگان و چیرگانی همچون مقدونیان/سلوکیان و تازیان و غوزها و تتاران/مغولان و… در سده‌های نوین‌تر، اروپاییان استعمارگر، کند. (چنان‌که تازیان ِ مسلمان‌شده‌ی بیان‌نشین، با هم‌نژادان سامی‌تبارِ شهرآیینِ خود، در میاندورد وسرزمین شام و پیرامون آن و با فرهنگ و زبان آرامی و سریانی و … کردند و نیز با مردمان افریقای امروزی و از آن‌میان با یکی از کهن‌ترین شاروندی(=تمدن)های گیتی: “مودرایی”های یادکرده‌شده در سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ یا همان مردمان قبطی (Egypt)، که ازآن پس تاکنون «مصر» نامیده و سرزمینی از بیخ و بن عربی شد.

از اینها بگذریم باید گفت که پورپیرار در به‌دست‌دادن آن “سند بی‌خدشه”اش (که به‌راستی هم بی‌خدشه است!!!)، رندانه یا نادانانه(؟) دست به یک فریبکاری و دروغگویی دیگر زده است که در پی، آن را برخواهم رسید. نخست، به کوتاهی، به گاهشماری عبرانی/یهودی، پیشینه و آغازگاه (=مبدأ) آن، شیوه‌ی سال‌شماری، ماه‌شماری، روزشماری و کبیسه‌گیری می‌پردازم تا خود درباره‌ی “سند بی‌خدشه‌ی پورپیرار” داوری کنید.

می‌دانیم که جشن پوریم/ فوریم در روز 13 آدار/ آذار برگزارمی‌شود که در تورات ، «ماه دوازدهم» گفته شده است؛ زیرا ماه‌ها گاهشماری عبری در آغاز نام نداشتند و با شماره، نامیده می‌شدند (ماه یکم ، ماه دوم، …، ماه دوازدهم ) و نام‌های کنونی این گاهشماری نام‌های «بابِلی» هستند که پس از آشنایی یهودیان با بابِلی‌ها، این نام‌ها را برگزیدند. این آشنایی و آمیزش فرهنگی، در زمانی رخ داد که یهودیان از بخت‌نصر، شاه بابل، شکست می‌خورند وگروهی از آنها به بابِل برده می‌شوند. این رخداد را “اسارت بابلی” می‌نامند؛ (گرچه درباره‌ی این رخداد، تاریخ‌شناسان، نگره‌های گوناگون و گاه ناسازدارند که در این جستار بدان کاری نداریم  )

آغازگاه (=مبدا) گاهشماری یهودیان که (بازمانده از گاهشماری رسمی ِ رواک در زمانه‌ی هخامنشان است) ، آفرینش “آدم” بر پایه‌ی تورات، 5770 سال پیش از امروز است. به سخن دیگر امروز که این نوشتار را می‌نویسم 2آذر 1388خورشیدی خیامی/جلالی ى ایرانی و 23 نوامبر(ماه یازدهم) سال 2009خورشیدیِ میلادی گریگوری، برابر با 6 /9 /5570 عبرانی (روز ششم از ماه «کیسـِـلو»؛ ماه نهم یا به گونه‌یی دیگر، ماه سوم از سال 5570 گاهشماری مَهشیدی ـ خورشیدی عبرانی /یهودی است.

چنانکه گفته شد گاهشماری عبرانی/یهودی گاهشماری مهشیدی (= قمری) است ولی به سببهایی آن را مهشیدی –خورشیدی باید خواند. هر ماه در گاهشماری مهشیدی(=قمری) برابر با زمان یک بار گردش ماه بر گرداگرد زمین است. زمان آغاز ماه، هنگامي است كه ماه، درست در میانگاه زمين و خورشيد جای دارد که در این هنگام دیده نمی‌شود. اين زمان را زبان عبري « مُولاد/مُلاد» گویند که به معناي «تولد/ میلاد/ زایش » است. فاصله زماني میان دو «مولاد» ـ که زمانِ یک‌بار گردش ماه بر گرد زمین است ــ برابر یا 29 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه و 3/1 3 ثانيه است.

با این شمار، يك سال مهشیدی قمري(که گاهشماری اسلامی نیز چنین است) 354 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه و 66 ثانيه خواهد بود و از سال خورشیدی كه 365 روز و 6 ساعت 46ثانیه است، 10 روز و 21 ساعت و 11 دقيقه و 18 ثانيه كوتاهتر است و از اين‌رو،

√ <<ماه‌هاي گاهشماری مهشیدی(= قمري)، در سنجش با گاهشماری خورشیدی(=شمسي)، دچار جابه‌جایی مي‌شوند.>>

از آنجا که برپایه‌ی ، فرمان تورات، سالگرد برون‌شد(خروج) بني اسرائيل از مصر (= عيد پسح) همواره بايد در آغازینه‌های بهار جشن گرفته شود و جشن سايه‌بان‌ها (= سوكُوت) نيز بايد در در روزهای آغازینه‌ی پاييز برگزار گردد، همچنین است سال نو عبری «روش هشانا (/روشاشانا=رأس سال= سَر ِ سال = آغاز سال) افزون بر این برخی از این جشن‌ها و آیین در پیوند با آیین‌های کشاورزی مانند برداشت گندم و برداشت جو و … است که باید در زمانی ویژه از سال طبیعی/ خورشیدی انجام شود ) اگر سال عبري تنها برپایه‌ى گاهشماری مهشیدی(شمارش روزهای 12ماه مهشیدی) اندازه گرفته شود، عيد پسح (برای نمونه) پس از گذشت 9 سال، از آغاز بهار به پایان پاييز منتقل خواهد شد.

√هرسال مهشیدی، در سنجش با سال طبیعی =خورشیدی، نزدیک به 11 روز، واپس‌تر می‌رود

برای این که چنين جابه‌جایی به کمترین اندازه برسد، چنین نهادند كه هر 2 يا 3 سال يك بار، سال كبيسه اعلام شده و يك ماه به آن اضافه شود و آن سال 13 ماهه شود (ماه سیزدهم را ماه آدار /آذار دوم / آدارو /Veadar می نامند). بدین‌گونه، روزهای مهشیدی با روزهای خورشیدی کمتر از یک ماه جابه‌جایی خواهند داشت و از چرخش ماه‌ها و به‌هم‌ریختن زمان‌بندی ویژه‌ی آیین‌ها و جشن‌های زمان‌مند در سنجش سال خورشیدی / طبیعی پیشگيري مي شود.

گزینش این‌که چه سالی را كبيسه (13 ماهه)در شمار آورند، نخست انجمنی از حاخامهای بزرگ يهود با رایزنی و همپرسگی انجام می‌داد و سامانی ویژه و یکسان و استوار نداشت و به‌همان‌گونه‌یی انجام می‌شد كه زمان آغاز ماه‌هايي كه جشن‌های مهم در آن بود، با دیدن ماه نو به‌وسیله‌ی همين انجمن و فرستادن پيك به سرزمین‌های يهودي‌نشين اعلام مي‌شد. پس از کوشش‌های بسیارِ دانشمندان اخترشناس یهود سرانجام شیوه‌یی یکنواخت برای کبیسه‌گیری و شمارش روزهای ماه و سال، سرانجام در سال 4110 عبري (در پیرامون سال 350 میلادی) دانشمندي به نام «هيلل دوم»، گاهشماری عبرانی/یهودی را به شیوه‌ی امروزین سامان داد.

اين گاهشماری دارای چرخه‌هاي زمانی 19ساله است. 19سال ازآن‌روی برگزیده شد كه هر چرخه‌ی نوزده‌ساله، كه 12 سال آن، سال‌هاي12ماهه و 7 سال آن كبيسه (13ماهه) باشد، درست برابر با زمان 19 سال خورشیدی خواهد بود (چرخه‌ نوزده ساله فقط يك ساعت و 1080/485 ساعت[↓5]، از زمان 19 سال خورشیدی بيشتر خواهد بود).

بدین شیوه، در اين چرخه، ماهها، همه، مهشیدی(= قمري) است و برآیند شمارش ِ همه‌ی سالها خورشیدی(= شمسي )خواهد بود.

در هر چرخه 19 ساله، سال‌هاي كبيسه (13ماهه)، به گونه‌یی سامان‌مند، سال سوم، ششم، هشتم، يازدهم، چهاردهم، هفدهم و نوزدهم خواهد یود و این سالها به رده، یکی پس از دیگری 383روزه؛ 384 روزه و 385 روزه خواهند بود . 12 سال دیگر که 12 ماهه هستند نیز به‌همین سان  353 روزه؛354 روزه و 355 روزه هستند. هنگامی‌که شمار روزهای این 19 سال را به‌هم بیفزاییم   با شمار روزهای یک چرخه 19 ساله خورشیدی(19سالِ 365 روزه و 366روزه یا کبیسه) برابر می‌شود.

ماه‌هاي عبري، هر سال، در بازه‌ی زمانی 20 روزه نسبت به ماه‌هاي ايراني پس‌و پیش می‌شوند.

بر پایه آن‌چه گفته شد “سند بی‌خدشه پورپیرار” تنها برای یک سال، بی‌خدشه است و به وارونه‌ی گفته او :

” این تقارن که مطلقا نمی‌تواند حاصل تصادف روزگار شمرده شود،… “

همزمانی 13 آدار، روز جشن پوریم با یکم فروردین سال گذشته!، 1387 خورشیدی “”حاصل تصادف روزگار و گردش ماه‌ها در گاهشماری مهشیدی عبرانی است و هیچ انگیزه‌یی دیگر ندارد چنان‌که پورپیرار مانند همیشه و همه‌ی نوشته‌هایش به پنداربافی می‌پردازد و پرنده‌ی پندار خویش را تا فراسوی آسمان تاریک تاریخ هزاره‌های ازیاد رفته و گم شده پرواز می‌دهد تا به یافته‌ها و کشف‏‌های نوین تاریخی برسد .

بگذریم.

در سال سپسین ِ سال 1387 و سالهای پس از آن تا 38 سال، نوروز ایرانی در روزی دیگر از ماه‌های گاهشماری عبری خواهد بود(یکم فروردین خورشیدی1388 برابر بود با 25 آدار 5769 عبرانی. 14روز) و باری دیگر که روز جشن پوریم با یکم فروردین همزمان شود سال 1425 هجری خورشیدی خیامی خواهد بود که آن سال در گاهشماریی عبرانی، کبیسه و 13 ماهه است که در چنین سالهایی بر پایه‌ی فرمان کنیسه، جشنها و آیینهای ماه دوازدهم(مانند پوریم/فوریم) در ماه سیزدهم برگزار می شوند و به جای 13 آدار(که ماه دوازدهم است) جشن پوریم در 13 آداردوم(= آدارو Veadarماه سیزدهم) برگذار می‌شود. روز13 از دوازدهم (آدار اول) برابر با 2 اسفند 1424 هجری خورشیدی است)

و به‌همین شیوه 38 سال سپس‌تر در سال 1463خورشیدی ایرانی و 38 سال پس از آن در سال 1501 خورشیدی ایرانی !!!

به سخن ساده تر در هر 2 چرخه‌ی 19ساله گاهشماری مهشیدی عبرانی(آن هم با کبیسه‌گیری به شیوه‌ی گفته شده، که می‌شود 38 سال)، تنها یک‌بار پیش می‌آید که هر روز از گاهشماری عبری با همان روز در گاهشماری ایرانی برابر می‌شود و بگذریم از این که گاهشماری کنونی ما 900سال پیش بدین شیوه بسیاربسیار دقیق ساماندهی شده (به فرمان جلال الدین ملکشاه سلجوقی در زمان دستوری(=وزارت) خواجه نظام الملک و با کوشش و هوش دانشمند بزرگ ایرانی عمرخیام و گروه دانشمندان همکارش) و چنان که بالاتر گفته شد گاهشماری کنونی یهودی را نیز در پیرامون 1650سال پیش در میانه‌ی سده‌ی چهارم میلادی دانشمندی یهودی به نام «هلیل دوم» به این شیوه‌ی استوار و دقیق و بسامان درآورد و بر آورد. پیش‌از این‌زمان‌ها، گاهشماری‌های گوناگونی با شیوه‌های گوناگون کبیسه‌گیری به‌کار می‌رفت. برای نمونه در زمان یزدگرد یکم ساسانی(پادشاهی: از 399 تا420 م.) در گاهشماری ایرانی یک سال کبیسه‌ی 13 ماه برنهاده بودند. زیرا بر پایه‌ی کتاب دینکرد، بهیزک یا کبیسه را پیش از آن که به یک ماه برسد، نباید گرفت، به دیگر سخن کبیسه را هر (یکسد و بیست)120سال یکبار که روی هم می‌شود یک ماه، به به پایان سال می‌افزودند[↓6] . این خود از سویی نشانگر ریشه ی ایرانی گاهشماری یهودیان است و برهانی است برای این که گفتیم این گاهشماری بازمانده‌ی شیوه‌ی گاهشماری هنگامه‌ی هخامنشیان است و به گفته‌ی استادان گاهشماری اخترشناسی و اخترباستان شناسی، همین گاهشماری عبرانی نیز یکی از پیچیده‌ترین و نیز دقیق‌ترین گاهشماری‌های جهان است و باز در کنار گاهشماری خیّامی کنونی ایران نشانگر استادی پیشرو بودن ایرانیان باستان در اخترشماری گاهشماری و بنیان‌نهادن گاهشماری‌های گوناگون و بسیار دقیق.

_________________________________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[↑1] البته او، از تورات و کتاب استر ، تنها بخشهایی را که خود دوست دارد و به سود انگاره‌هایش است،درست میداند و دیگر رخدادهای یادکرده‌شده در آن کتاب را سراسر، داستان‌هایی کودکانه، دروغ‌بافته، برساخته حاخام‌ها و دگرگون‌کرده‌ی آنها در سده‌های سپسین، به‌ویژه درهمین چنده سده‌ی گذشته، می‌داند برای هماهنگی با تاریخ‌سازی خاورشناسان وابسته به کنیسه و کلیسا، برای آن سرزمین‌های ـ به سخن خودش – « پوریم‌زده» درزمانه‌ی درازآهنگ 22سده‌ای ِ– به پندار وی – تهی از هرگونه هستی مردمی و بود-و-‌باش انسانی. او دیگربخش‌های تورات و نیز همین کتاب استر را «به اندازه بال مگسی» هم دارای ارزش تاریخی و درخور نگرش نمی‌داند!!! (بنگرید به وبنوشته های وی درباره کتاب استر از یادداشت شماره‌ی 80 تا 82 در وبگاهش و دیگر یادداشتها؛ مانند یادداشت 82 به این نشانی:www.naria5.blogfa.com/post-136.aspx


[↑2] دراییدن: گفتن اهریمنی ( در زبان پهلوی رای برخی کنش‌ها و دیگر چیزها، دو واژه به‌کار می‌رفته که یک معنی داشتند ولی یکی وابسته به اهرمن و کار و کنش پیروان اهرمن و دیویسنان بود؛ مانند «پوزه»(در برابر «دهان»)که هنوز هم به گونه‌ای بار معنایی زشت خویش را نگاه داشته است. «پوزه» را به جای «دهان» به کاربردن، ازبرای خوارداشت کسی است و بیشتر برای جانوران به‌کار می‌رود.

[↑3] در همین‌جای، به همه‌ی هم‌میهنان آزاده و میهن‌دوست ِ آذری درود می‌فرستم و با آن که درباره‌ی زبان آذری و ترکی چندان نمی‌دانم ولی بی‌گمان، انگاره پورپیرار درباره‌ی آن زبان به‌همان اندازه‌ی نادرستی‌اش درباره‌ی زبان پارسی، نادرست و دروغ و نابخردانه است.

[↑4] در همین یاداشت، پورپیرار، برپایه‌ی همین کتاب استر، پادشاه آن زمان ایران را «خشیارشا» می داند ولی در دیگر نوشته هایش با برهان‌های خردورزانه! استوار می‌دارد که آن پادشاه هخامنشی که دست به کشتار مردمان خویش زده ، نه «خشیارشا» که «داریوش بزرگ» است تا هرچه بیشتر بزرگان هخامنشی را خونریز و ددمنش و … بنمایاند ولی در اینجا مانند بسیاری نمونه های دیگر سخن پیشین و نیز آینده‌ی خویش را فراموشیده و دچار دوگانه‌گویی شده که البته در تاریخ‌نوشته‌های وی از این دست دوگانه‌گویی و چندگانه‌گویی بسیار است و ویژگی‌یی است سبکی! در داستان‌نویسی پورپیرار و رمان‌های تاریخی وی!

[↑5] در این گاهشماری، یک ساعت را به 1000(هزار) بهره، بخش‌بندی کرده‌اند.

[↑6] پورداوود،ابراهیم ؛ خرده اوستا، بخشی از کتاب اوستا،چاپ یکم؛ تهران؛انتشارات اساطیر؛ رویه‌ی211.

( به گمانم این که امروزه هنگام آفرین (دعای نیک)کردن کسی می‌گوییم: “امیدوارم 120سال زنده باشی” و سپندینگی (=تقدس) شمار 120 از همیجا بر آمده و تا امروز در فرهنگ ایرانی بازمانده است! (این تنها گمان و برداشت و انگاشت من است و برهانی دیگر برای آن ندارم و از کسی نیز نشنیدم. دیدگاه شما چیست؟ )

__________________________________________________________

بنـمایه‌ها:

و نشانی‌هایی برای آگاهی‌های بیشتر و بهتر درباره‌ی گاهشماری‌های ایرانی و یهودی و مسیحی و اسلامی:

برای دگرکرد زمان‌های گاهشماری‌ها از نرم‌افزار ساخته‌ی استاد ایرانشناس و اخترباستان شناس گرانمایه ،دکتر رضا مرادی غیاث آبادی در وبگاه ایشان: «پژوهشهای ایرانی» بهره بردم؛ به این نشانی: http://www.ghiasabadi.com/calendar

برای نوشتن درباره‌ی گاهشماری عبری، بیشتر از همه، از نوشتار زیر بهره بردم:

یوسف ستاره شناس: تقویم عبری(نوشتاری از پایگاه «انجمن کلیمیان ایران«). به نشانی:http://www.iranjewish.com/essay/essay85.htm

همچنین از:

وبگاه «مرکز تقویم و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران ؛از رشته نوشتارهای در همین وبگاه، با نام «تاریخ گاهشماری در ایران و کشورهای اسلامی»

با نشانی سرراست:

http://calendar.ut.ac.ir/Fa/CalHistory/Default.asp?#01

__________________________________________________________________________________________

(سوشیانس ایرانی) ©

10 نوامبر 2009

«داريوش بزرگ» و «دروغ و دشمن و سالِ بد» و «ناصر پورپيرار»!!!

درآمدي بر  ایرانشناسی بـ[ـدونِ]ـدروغ!!!

بررسي انگاره‌ها و پنداره‌هاي «ناصر پورپيرار»(2)

___________________________________________________

√اين سرزمين را، اهورَمزدا  بــپــایـــاد

از دُشــــمــــن ،

از ســــال ِ بد (=خشک‌ســالــى)،

از دروغ.

ناصر پورپیرار ، در یکی از وب‌نوشته هایش ــ  که رشته جستارهایی است با نام سراسری «ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب: آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم» ــ در یاداشت شماره‌ی103 از همین رشته‌نوشته ها با نام «نگاهی دوباره» ، پس از آن‌که در چندین سطر، به شیوه‌ی همیشگی‌اش، به خودستایی و بزرگ‌نمایی بدروغ کتابها و نوشتارهایش  و ناسزاگویی به بزرگان ایران‌شناس  و خاورشناس ِ ایرانی و اروپایی پرداخته و پس از گذری کوتاه بر پیشینه ی پژوهش‌های خود در کتاب‌ها و نوشتارهای اینترنتی‌اش و بازگویی و بازآوردن چکیده و برآیند یافته‌ها‌ی خود در زمینه‌ی  آن‌چه که «تاریخ مردم ممتاز شرق میانه » می نامد و نیز ــ به پندار خود ــ پرده برداشتن از» دروغ‌گویی و شیادی وجعل یهودیان و شرق شناسان و  دانشگاههای وابسته به کنیسه و کلیسا»  و … . ، در بند پایانی نوشتارش پرده از یکی دیگر از آن «جعل‌ها»  بر می‌دارد که سالهاست «باستان پرستان نادان و بی دانش!!! را به ریشخند گرفته و  چنین می‌نویسد:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایران شناسی بدون دروغ،103، نگاهی دوباره

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۳

اینک این داستان های دل آشوب کن به پایان عمر خویش رسیده و قادر به خواب کردن کودکان هم نیست و گرچه هنوز کسانی را می یابیم که با شرمندگی و با تمجمج و تردید، از کورش و داریوش می گویند، اما در میان آنان حتی یک صاحب سواد در اندازه ای نیست که اشرافی به همان فرهنگ قلابی ساخت یهودیان داشته باشد، چندان که سال هاست بر پیشانی بسیاری از سایت ها و وبلاگ های باستان پرستان، لوگوی زیر را به عنوان سند افتخار تاریخی خویش ثبت شده می بینیم.

image003

در میان این همه دلقک شیفته ی ایران پیش از اسلام، که همه جا از همین اطوارها می پراکنند، پس از این همه سال، کسی نبوده که دریابد سازنده ی این لوگوی قلابی به ریش آنان خندیده است، زیرا که اولین لغت سمت چپ سطر اول این به اصطلاح کتیبه، حاوی واژه ی «امام » به خط میخی داریوشی است، داریوشی که ظاهرا و بنا بر این سند، شیعه و حزب اللهی و ولی و امام بوده است؟!!! ((ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 23:0 | آرشیونظرات

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


*          *          *

آنجه دربالا آورده شد بي کم و کاست و ويرايش و پيرايش از وبلاگ وي برداشته شده و تصوير بخشي از آن سنگ‌نبشته نيز همان است که دروبلگ وي آورده شده و نمايان کردن واژهي نخست از سطر يکم با کشيدن خط سرخ بر گرداگردش نيز  کار خود اوست ( و مي نوانيد در وبلاگش آن را ببينيد)

پيش از درآمدن به بنياد سخن، درباره ي آن سنگ نبشته که در اين تصوير بخشي از آن ــ  که بسيار نامور و شناخته‌شده است ــ آورده شده، و  پورپيرار ب سبب يافتن  و خواندن واژه‌ي » امام» در آن، سنگنبشته را ساختگي  و برساخته‌ي (= جعل‌)» يهوديان» مي‌داند، به کوتاهي سخن مي گويم.

اين سنگنبشته (با شناسه D Pd  ) يکي از دو سنگنبشته اي است که در بر ديوار جنوبي سکوي  پارسه (= تخت جمشيد )، به زبان پارسي باستان و به خط ميخي نويسانده شده  و هردو داراي 24 سطر است. ( سنگ نبشته ي ديگر را با شناسه ي D Pe  نامگذاري کرده اند؛ در کنار اين دوسنگ نبشته ي پارسي باستان، در سوي راست آنها، دوسنگنبشته ي ديگر به خطهاي ميخي ايلامي و بابِلي نيز ديده مي شود و هر چهار سنگنبشته بر يک سنگ ستبر و يکپارچه به درازاي 8متر  کند شده اند) (بنگريد به رَلف نارمن شارپ، فرمانهاي شاهنشاهان هخامنشي: 80)

باز گرديم به  سنگ‌نبشته ي نخست(D Pd) ـ که سخن ما و ناصر پورپيرار درباره ي آن است ـ  که آن سخن  زيبا و نامبردار از زبان داريوش گفته شده (که برگردان آن به پارسي را در همان تصوير بالا در زير نوشته‌هاي ميخي مي بيند)

رالف نارمن شارپ ،  در  کتاب فرمانهاي شاهانشاهان هخامنشي(رويه‌ي 81)،‌ برگردان آن را به پارسي چنين نوشته:

اين کشور را اهورَمزدا  از دشمن ٰ از خشکسالي ، از دروغ محفوظ داراد!

و چنين – به خط پارسي امروزي- آوا نويسي کرده (در آوانويسي خط ميخي دونقطه‌ي  ميان واژه ها به جاي «کژنگاره» يا همان واژه‌جداکن که به گونه‌ي يک ميخ کج است، نوشته مي شود)

ئي‌مام : دَهياؤُم :  اؤُرَمزدا : پاتؤُو : هَچا :  هَـ ئينايَ آ : هَچا  :  دُوشي يارا :  هَچا :  دْرَ اوگا

برگردان  واژه به واژه آن چنين است:

اين سـرزمـيـن  را، اهـورَمـزدا بــپـايـاد از دشـمــن از سـال بد(= خشک‌سالي)، ازدروغ.

اکنون برويم بر سر واژه‌يي که پورپيرار آن را » امام» خوانده!!! و براين پايه‌ي  آن، سنگنبشته (و به سخن خودش «لوگو» را  که برگرفته از آن سنگنبشته استٰ) « قلابی » و «ساخت یهودیان » دانسته و با شادماني از اين کشف بزرگ تاريخي!!! و ريشخند ی «باستان پرستان» ٰ چنين نوشته :

در میان این همه دلقک شیفته ی ایران پیش از اسلام، که همه جا از همین اطوارها می پراکنند، پس از این همه سال، کسی نبوده که دریابد سازنده ی این لوگوی قلابی به ریش آنان خندیده است، زیرا که اولین لغت سمت چپ سطر اول این به اصطلاح کتیبه، حاوی واژه‌ی «امام » به خط میخی داریوشی است، داریوشی که ظاهرا و بنا بر این سند، شیعه و حزب‌اللهی و ولی و امام بوده است؟

اکنون نشان خواهم داد که «دروغگو» و «جاعل» و «شياد»  و» نادان » و «بي سواد»که او از همه‌ي ايران‌دوستان و ايران‌شناسان را با اين ناسزاها و دژشنامها ياد مي کند، کيست؟ و آن » دروغ» و دشمن» کخ دايوش بزرگ در 2400 سال پيش از آن ياد کرده و ازخداي خودٰ، خداوند جان و خرد، خواستار پاسداري ايران از آن‌ها شده چيست؟؟؟

واج‌نگاري (حرف‌نويسي) و آوانگاري  واژه‌ي نخست از سطر نخستين نوشته ي ميخی  تصوير بالا:

واج‌نگاري    = I  Ma A  Ma

آوانگاري   = i     m    ā   m

واژه اي  که در سنگنبشته «ئيمام» خوانده شده  هيچ پيوندي به واِه ي تازي «امام» ندارد و نه تنها در اين سنگنبشته که ـ شايد بتوانم بگويم  – در همه ي سنگنبشته هاي هخامنشي به کار رفته و آن هم نه يک بار که چندين بار . زيرا اين واژه،‌ضميرنمونش‌(= اشاره) به دور است و همان است که در پارسي دري امروزه « اين» مي گوييم.  ريخت ساده يا خنثاي اين واژه «ئيمه» ima است که در دستور زبان پارسي باستان  هنگامي که در جايگاه کاررفته‌ي آشکار(مفعول صريحٰ مفعول «را»يي- يکي از ساختهاي هشتگانه‌ ي واژه ها در زبان پارسي باستان) و از ديدگاه گونه (=جنس) مادينه (=مؤنث) باشد به پايان آن، شناسه‌ي » ــ آم»( ām ) افزوده مي شود و به ريخت «ئيمام» (imām) در مي آيد و هنگامي که نرينه(=مذکر) باشد، شناسه‌ي » ــ اَم» (am) بدان افزوده مي گردد و «ئيمَم»  (imam ) مي‌شود تا گونه ي دستوري آن بازشناخته شود:

« اين» کشور «را» … .

بد نيست بگويم در اين جا ضمير «ئيمام» (=اين) به واژه ي کشور يا سرزمين (دهياو؛ در سنگنبشته : دَهياؤُم‌ ) باز مي گردد که مانند واژه ي زمين، مادينه (=مونث) شمرده مي شده و در برابر، آسمان نرينه(=مذکر) به شمار مي آمده است. چنان که در بيشينه ي سنگنبشته هاي هخامنشي يا پارسي باستان مي بينيم که با اين سخنان آغاز شده اند :

بغ بزرگ است اهوره مزدا که «اين زمين»[را] بداد (=آفريد) که آن آسمان [را] بداد

(=آفريد) که شادي [را] بداد (=آفريد) که از براي مردم شادي [را] بداد (=آفريد)… .

در اين نوشته ها ( زمين و آسمان هر دو در جايگاه «کاررفتگي آشکار»(= مفعول صريح يا مفعول «را»يي) هستند و زمين  مادينه، به همراه «ئيمام» و آسمان نرينه با «ئيمم» (imam).

به همين سادگي!!!!

پورپيرار دروغي به اين بزرگي و زشتي گفته و چنين خرد و و اندريافت(=شعور) خوانندگان را به بازي گرفته  و پنداشته که همه فرزندان ايران ميانند خود و پيروانش  نادان هستند. اين گونه دروغساري ها از شيوه‌هاي بنياني تاريخ‌نويسي( بهتر است بگويم تاريخ‌سازي) اوست.

*                 *              *

بار ديگر  در پايان سخن  اين گفتار «داريوش بزرگ» را  بازمي‌خوانم که :

اين سرزمين را، اهورَمزدا  بــپــایـــاد

از دُشــــمــــن

از ســــال ِ بد (= خشک‌ســالــى)،

از دروغ.

__________________________________________

(سوشیانس ایرانی)©

___________________________________

8 نوامبر 2009

و اين سرزمين را، اهورَمزدا بــپــایـــاد از دُشــــمــــن، از ســــال ِ بد(= خشک‌ســالــى)، از دروغ! ( سخنی از: داریوش بزرگ، در سنگ‌نبشته‌ای در پارسَه)

Filed under: بررسی و نقد انگاره ها و پنداره های ديگران — م.س.سـوشــیـانـس @ 03:17

درآمدي بر ایرانشناسی بـ[ـدونِ]ـدروغ!!!

بررسي انگاره‌ها و پنداره‌هاي «ناصر پورپيرار»(1)

____________________________________________________________________________

پیش‌درآمد

سخن آغازین

نام «ناصر پورپیرار» ، را از سال 80 [؟] شنیدم. بهتر است بگویم دیدم یا خواندم بر پوشینه ی چند کتاب ( در آن هنگام دانشجوی سال دوم کارشناسی زبان و ادب پارسی بودم در  اهواز خودمان) در یک کتابفروشی در اهواز کتابهایی در قفسه های بالایی و دور از دست رس!!! درست یادم نیست ولی به گمان همان چندين پوشينه کتابي بود که وي با همکاري بانویي در زمبنه رنگشناسي با نام » همنشيني رنگها گردآورده يا نگاشت بود. و نیز یک یا دو کتاب دیگر که نام وی را برخود داشتند به چشمم خورد، این بار در زمینه ی تاریخ! با  سرنام » تاملی در بنيان تاریخ ایران » و زيرنام «دوازده قرن سکوت » !!! کتاب یکم :هخامنشان.

گذشت و گذشتیم تا سه سال سال سپس تر ؛ هنگامی که وبلاگ نویسی در ایران با شتابی فراوان گسترش می یافت.

از راه همین وبلاگها با انگاره ها ــ و شاید بهتر باشد بگویم : ــ پنداره ها و نوشتار های ناصر پورپیرار آشنا شدم و نوشته هایی در باره ی او ــ هم در پذیرش آن انگاره ها، هم در نقد و ردکردن آن پنداره ها ــ خواندم و نیز نوشته های خودش را در وبنگاشتها و وبنامه هایش. و دنستم که او از سال 79 دست به نگارش کتابهایی در زمینه تاریخ ایران ( و به سخن و گفت ِ خوش «بنیان تاریخ ایران » پرداخته است که اکنون به هشت پوشینه رسیده ( یه میانگین، سالی یک کتاب! ابته کمتر از این) و همچنین در وبگاههای اینترنتی اش نوشتارهایی در پیوند با کتابهایش و و افزون بر آنها نگاشته و می نگارد و امروزه از مرز ایران فراتر رفته و از هند سر در آورده و سرگرم اندیشیدن «بنیانی» در تاریخ مردم آن سامان است. زیرا دروغ ، دروغ می آورد و او برای راست نمایاندن دروغ هایش در زمینه ایران ، ناچار است به سراسر گیتی سرک بکشد . به گمانم این گونه که پیش می رود باید  گرداگرد   زمین را بگردد و از هند به چین و ژاپن خواهد رفت و از آنجا به اروپا و… و  هرچیزی که نشانه ای از بودن فرهنگ و زبان و ادب و شاروندی(=تمدن)و شاهنشاهی و … در ایران در آن (به گفته ی خودش)  «22 قرن سکوت» ( در بازه ی زمانی میان شاهنشاهی داریوش بزرگ  یا خشیارشا تا برآمدن صفویه) بیابد، آن را برساخته و جعل  یهودیان به دست خاورشناسان مزدور و وابسته به کلیسا و کنیسه … برای سرپوش گذاشتن بر «کشتار پلید پوریم».  بگذریم… درباره ی ناصر پورپیرار بسیار گفته اند و نوشته اند چه به گونه ی یاداشتهای اینترنتی و وب نامه یی چه نوشته های کوتاه کاغذی در روزنامه ها و گاهنامه ، چه چند پوشینه کتاب در نقد انگاره های تاریخی او.[↓1]

من هرگز نمی خواستم درباره ی او چیزی بنویسم زیرا که زمان برایم ارزشمندتر آن است که به پنداربافی ها و سفسطه ها و دروغ پراکنی های او بپردازم . ولی وی کار را به جایی رسانده که می پندارد همه نادان و بی دانش و پی¬ورز (=-متعصب) و کوراندیش و … هستند. (دشنامهای بسیار بدتر از این را می توانید در وبنگاشت و وبگاهش بخوانید). همچنین همه ی بزرگان ایران شناسی گذشته و امروز را با زشت ترین واژه ها می نوازد! و همه را «شیاد و دروغگو و مزدور یهود» و … دشمن «مردم ممتاز شرق میانه» !!! و … می نامد (باز هم به دژنام هایی بسیار بسیار زشت تر از اینها می نامد همه ی بزرگان را که از به یادآورن شان حتا، آب شرم از سر انگشتانم می چکد و روی نوشتن آن واژگان را( که تنها سزاوار خوش هست) ندارم.

در این  رشته جستارها و نوشتارها به بررسی برخی از وبنوشته های او می پردازم که دروغ نگاشته هایی بیش نیست و همین یک مشت، نمونه ی خروارهایی که او در این سالیان گذشته بر گرده ی اندیشه ی پیروان بیچاره و ناآگاهش بار کرده است وخِرَد ِ ناداشته ی آنها را به بازی گرفته و … نمی دانم چه واژه ای برای این کار او برگزینم از بسیاری فرییفتاری و حقه بازی و به ریشخند گرفتن مردمان ساده ی ایران گرامی. خودتان همین چند نمونه را بخوانید و هرچه خواستید نامش بگذارید.

پیش از درآمدن به بنیاد سخن و پرده افکندن از پرده بازی  و فریبکاری و سفسطه گری او بیاسته است بگویم که چندی پیش در وبنگاشت اش چندین پرسش از وی کردم که راستی را پرسش نبود، برهانهایی بود در فالب پرسش، برای نشان دان دروغ گویی و پندارینه نگاری های او ، ولی همیشه از پاسخ خودداری می کرد و مرا به «بنیان اندیشی » و پذیرفتن «رخ دادن کشتار همگانی و پلید پوریم» در زمان داریوش و خشیارشا فرا ی خواند . تا این که تاب نیاوردم و یکی از آشکارترین دروغهایی را که تنها با نگاهی سرسری به نوشتارهای وبنگاشت اش دریافته بودم، با او در میان گذاشتم و دهها سطر برایش نوشتم ولی چون خود می دانست که آشکار شدن این دروغ و دغل کاری و حقه بازی اش مشت اش را برای همان اندک پیروندگان و خوانندگان وب نوشته هایش باز می کند و … تنها دو سه سطر از نوشته ی من را در بخش پیامهای وب نگاشت اش گذاشت که هیچ چیز را نشان نمیداد و پیامهای سپسین من را هم سراسر به نمایش نگذاشت ولی به پاسخ توهین آمیزش را برای همگان ِ خوانندگان وب نوشته اش به نمایش درآورد. بگذریم و برویم بر سر کار بازکردن مشت پر از دروغ وی . مشتی از خروارهای دروغ هایش.( دنباله دارد …)

______________________________________________________

[↑1] به تو ، خواننده نازنین (به ویژه اگر پورپیرار را درست نمی شناسی یا شناختی اندک از او داری) پیشنهاد می کنم برای آگاهی سراسری از انگاره ها و پنداره های وی و همچنین شیوه ها و شگردها و خواست و آرمان وی از تاریخ-نوشته هایش، نوشتاری از » علی گنچه یی» را در وبنامه اش به نشانی زیر یخوانید که گویا و کوتاه و چندسویه به بررسی و شناساندن این تاریخ نگار پرداخته است و پس از خواندن آن نوشتار، دنباله ی این جستار را در همین وب نامه پی بگیرید .

(«ناصر پورپیرار چه می گوید».__ نوشته ی علی گنجه ای )

(سوشیانس ایرانی)©

________________________________________________________

A WordPress.com Website.